<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>My Essays</title>
	<atom:link href="http://esisays2.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://esisays2.wordpress.com</link>
	<description>I write Essays</description>
	<lastBuildDate>Wed, 14 Sep 2011 15:35:20 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='esisays2.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>My Essays</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://esisays2.wordpress.com/osd.xml" title="My Essays" />
	<atom:link rel='hub' href='http://esisays2.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>پایان وبلاگ</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2011/09/14/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2011/09/14/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 14 Sep 2011 15:31:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=118</guid>
		<description><![CDATA[این آخرین پست این وبلاگ است؛  وزین پس جای دیگری اراجیفم را خواهم نوشت؛ البته مدت هاست که جای دیگری دارم اراجیفم را می نویسم؛ اراجیفی که هیچ سودی نداشت، ندارد و نخواهد داشت! واقعا چه لزومی داشت که اینجا بنویسم این پایان وبلاگ است؟ مثلا الان اتفاق خارق العاده ای در جهان افتاد؟ ای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=118&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این آخرین پست این وبلاگ است؛  وزین پس جای دیگری اراجیفم را خواهم نوشت؛ البته مدت هاست که جای دیگری دارم اراجیفم را می نویسم؛ اراجیفی که هیچ سودی نداشت، ندارد و نخواهد داشت!</p>
<p>واقعا چه لزومی داشت که اینجا بنویسم این پایان وبلاگ است؟ مثلا الان اتفاق خارق العاده ای در جهان افتاد؟ ای آقا! اولا که امروز بعد از ظهر بیکارم و فیلم یاد هندوستان کرد! و ثانیا آدم ها همیشه گرفتار دلخوشی های کوچکند! مثلا فکر می کنند  با یک شروع کوچگ، ناگهان زندگی آنها هم از نو آغاز خواهد شد! و یا با گذاشتن پایانی بر چیز کوچکی، همه بدبختی های زندگی آنها هم  پایان خواهند یافت! درست بخاطر همین اشتباه ساده، آدم ها همیشه در حال گذاشتن قول و قرار با خود هستند! از من می شنوید، آدم ها برای همیشه همان گهی باقی خواهند ماند که هستند؛ و با قول و قرار چیزی عوض نمی شود!</p>
<p>خلاصه ما هم آدمیم و گرفتار در آدمیت خویش&#8230;</p>
<p>جمله آخر منم در این وبلاگ، یک جمله از کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی نوشته جیمز جویس است که هیچ گاه از ذهنم پاک نخواهد شد:</p>
<p>” به تو گفتم از چه می ترسم! حال بگذار بگویم از چه نمی ترسم! من نمی ترسم از تنهایی؛ از آن که دیگران مرا ترک کنند؛ از رهایی آنچه باید رها کنم! و نمی ترسم از اشتباه کردن؛ اشتباهاتی بزرگ؛ اشتباهاتی به اندازه و قیمت عمرم؛ وشاید اشتباهی به جاودانگی ابدیت !”</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/118/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/118/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=118&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2011/09/14/%d9%be%d8%a7%db%8c%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a8%d9%84%d8%a7%da%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پویایی دوستی</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/11/16/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/11/16/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Nov 2010 03:22:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=106</guid>
		<description><![CDATA[قدیم ترها ، ساعت ها بر سر هر موضوعی بحث می کردیم چون او را هم سنگ خویش می دانستم.  پرده شرمی بین ما نبود و بی پروا کلمات را بر سر یکدیگر می کوبیدیم. بحث های ما داغ و جدی بود اما پوششی از نوعی دوستی داشت که به کدورت و دلخوری نمی انجامید. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=106&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قدیم ترها ، ساعت ها بر سر هر موضوعی بحث می کردیم چون او را هم سنگ خویش می دانستم.  پرده شرمی بین ما نبود و بی پروا کلمات را بر سر یکدیگر می کوبیدیم. بحث های ما داغ و جدی بود اما پوششی از نوعی دوستی داشت که به کدورت و دلخوری نمی انجامید. در دوستی ما دلخوری معنایی نداشت و گوش خود را به دیگری داده بودیم تا هر چه می خواهد دل تنگش بگوید. ما حتی آن زمان که بر سر یکدیگر داد می زدیم ، در دل خود شاد و سبک بودیم. با اندک حرف لطیفی یا ادایی ، خشم و فریادهای ما ، قهقه مستانه ای می شد و اشک هایی که از خنده فراوان سرازیر می گشت. پیش او ، مرز و خطی برای رعایت حس نمی کردم؛ همه قوانین سخت ادب و خویشتن داری برای جلب توجه دیگری یا حفظ حرمت و حق آنها فرو می ریخت. گویی حیاط زندگیش بی هیچ چشم داشتی پیوست حیاط زندگیم شده بود و دنیای مرا فراخ تر و زیباتر کرده بود. پیش او می توانستم هرگونه دلم می خواست باشم بی آنکه نگران باشم. در کنار دیگران، حتی معشوق،  همیشه پروا از خویشتن و حرف هایم دارم که مبادا تار بین ما بریده شود و تجربه با هم بودن با خاطره ای ناخوشایند مکدر شود. او یک دوست واقعی بود که تجربه بی پروایی کنار او لذتی بی اندازه داشت.</p>
<p>مدت هاست که بی پروایی بین ما رفته است؛  او را بزرگ و عاقل و خودم را کوچک و نادان می بینم. از جایی به بعد حس کردم توازن بین ما از بین رفت. گرد میانسالی بر وجودش نشست ؛ چهره اش مردانه و صدایش حکیمانه گشت.  افکارش چون الماس شفاف اما سفت و سخت شد.   بیشتر درباره روزمره می اندیشد و حرف می زند. روزنامه ها ، خبرها ، آگهی ها و آیین نامه های پزشکی برایش با اهمیت تر از فیلم ها ، آهنگ ها و مقالات خواندنی پزشکیست. به سختی به پیاده روی و اختلاط تن می دهد اما عاشق مهمانی و شام آخر هفته است. او در لحظه ای بزرگ شد و تن به ملزومات بزرگی و میانسالی داد اما من در جوانی جا زدم. ذهنم پر از افکار و رویاهای بلند پروازانه ایست که کامل نیستند و کمال خود را  طلب می کنند. دلم نمی آید از آنها چشم بپوشم و عمرم را هر روز پی یکی از آنها تلف می کنم ؛گویی هنوز راه درازی از زندگی برایم باقی مانده و می توانم چند صباحی از آن را پای هوسی حرام کنم. من هنوز در چهار راه های هوس هایم ولگردی می کنم اما  او بر افکار و رویاها چشم بسته و تنها خوشه ای از گندم زار اندیشه بر چیده و قصد کرده در راه کوتاه زندگی ، تک تک آنها را به کمال برساند. او مدت هاست که در جاده جدی ، خشک و سرشار از بزرگواری کمال پا گذاشته است. در او کمال و پختگی موج می زند و در من طلب و شور شعله می کشد. چندیست که نگاه جدی و پر از مهر پدرانه اش را بر تن دوست نادانش حس می کنم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/106/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/106/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=106&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/11/16/%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در پی شادمانی</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/10/09/%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/10/09/%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 Oct 2010 19:44:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=101</guid>
		<description><![CDATA[قهرمان داستان ما به یک بیماری ناشناس دچار گشته که گمان می برد همه چیز اشتباه است! او حتی فکر می کند که بدنش نیز اشتباه کار می کند و از این رو بیشتر وقتش را در مطب دکترهایی تلف می کند که همیشه به او گفته اند تو سالمی! اما خودش خوب می داند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=101&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>قهرمان داستان ما به یک بیماری ناشناس دچار گشته که گمان می برد همه چیز اشتباه است! او حتی فکر می کند که بدنش نیز اشتباه کار می کند و از این رو بیشتر وقتش را در مطب دکترهایی تلف می کند که همیشه به او گفته اند تو سالمی! اما خودش خوب می داند که دکترها اشتباه می کنند؛ بالاخره این دکترها هم جزئی از جهانی هستند که همه چیزش اشتباست. با این حال او سودای اصلاح جهان ندارد چرا که می داند خود نیز اشتباست که تنها فرق او با همه رویا پردازان و خیال پردازانیست که گمان می برند چیزی در جهان اشتباست و وظیفه آنهاست که همگان را نسبت به آن اشتباه آگاه کنند. باید با دادن هشداری به شما خودم را از خطر کلی گویی برهانم؛ البته در جهان کسانی بوده اند که درست فکر کردند که چیزی اشتباه است و در زدودن دامن اندیشه انسانی تلاش راستینی نمودند اما باز کردن این حقیقت از زیبایی داستان من خواهد کاست. او اعتقاد دارد زندگیش زنجیر بی نظیری از اشتباهاتیست که هر حلقه اش نه آن اندازه بزرگ بوده که به پرتگاهی سقوط کند و عمرش هدر رود و نه آن اندازه کوچک که ذره ای وزنه کردارهای نیکش سنگینی کند و وجودش اثری مفید به خود گیرد. او دقیقا هیچ است؛ تنی با جوهره ای از حیات که با تنظیم اشتباهات روی هیچ حرکت می کند. چنین چیزی ناممکن نیست زیرا اگر در سویی از پهنه زندگی بشری ، مردمانی با وجودی مفید و در سوی دیگر  آدمیانی در ته دره های حیات دیده می شوند، پس باید کسانی باشند که این بین قرار دارند؛ کمی مفید؛ کمی ته دره؛  یا که دقیقا روی مرز یعنی هیچ! هیچ، نداشتن پول و کار و سواد  نیست؛  این نیز به گمانش اشتباست که جایگاه آدمیان درطیفی که ته دره ای ها را به مفیدها وصل می کند ، بسته به پول و علم و مقامشان است. شکی نیست که علم و پول و قدرت خوب است اما حیات بهتر است.</p>
<p>هیچ یعنی نیم درد ، نیم شادی! آدم هیچ ، هیچ گاه شادی یا دردِ ناب در وجودش  نیست بلکه ذهن  و قلبش  هر لحظه پر از ممزوج این دوست که با هر تلنگری ، یکی موجی می شود و بر سر دیگری خراب می گردد تا باز حس و فکردر ساحل سرگردانی آرام گیرند . دردها از بدی ها و اشتباهات ناب برخاسته اند و از آن رو می سوزانند ؛خوبی ها هم برخاسته از پاکی هایند و بی دغدغه در کنار دردها در وجود جاریند. ته دره ای ها ، همه دردند یا که شادی آنها پر از دغدغه است. ته دره ای ها، دست روزگار دردمندشان کرده و خود اشتباهی آن اندازه بزرگ که سزاوار چنین حیاتی گردند ، مرتکب نشده اند. شادهای ته دره ای، پر از دغدغه اند چرا که خوبی های آنها از بد طینتی آنها بر می آید؛ یعنی اگر پولی ، علمی یا مقامی دارند ، به دوز و کلکی به آن رسیده اند و بر حفظ آن به هر وسیله اصرار می ورزند. مفیدها همه شادیند یا اگر پر دردند، درد آنها جوانمردانه است یعنی از گذر آن درد ، شادی خود و دیگران را می جویند؛ آنها درد را خود با جان و دل خریده اند. هیچ بودن تا زمانی که با خودآگاهی درنیامیزد، رنگ و بوی زندگی عاقلانه ای دارد که گاه با بداقبالی هایی کشتی آن به گل نشسته است. آنها دوستان خوبی دارند ، زندگی معمولی جمع و جور می کنند و روزگارشان بدک نیست. گاه حتی باد روزگار موافق می وزد و خوشی هایی هم در راه زندگی نصیب شان می شود اما هیچ چیز در زندگی آنها خالص نیست. شادی ها با رنج ها توامان است و بادهای موافق با طوفان هایی کوبنده بدرقه می شوند. آنها همیشه حس می کنند &#8220;تنها&#8221; یک قدم از شادمانی عقبند و سال های سال بی وقفه در حسرت آن یک قدم می سوزند. زندگی آنها پر از خاطراتیست که همیشه با یک دوست قدیمی چنین بیان می شود:</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/101/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=101&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/10/09/%d8%af%d8%b1-%d9%be%db%8c-%d8%b4%d8%a7%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رویا</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/09/24/%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/09/24/%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Sep 2010 03:23:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=96</guid>
		<description><![CDATA[بچگی ، آنزمان که روی دوچرخه به سوی مزرعه رکاب می زدم ، در رویاهایم از آینده غرق می شدم و هیچ گاه نمی فهمیدم کی به مزرعه رسیدم. یک دوچرخه بیشتر نداشتیم و برادر کوچکترم جلوی من ، روی میله می نشت و من هن و هن کنان تا مزرعه رکاب می زدم. گاه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=96&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بچگی ، آنزمان که روی دوچرخه به سوی مزرعه رکاب می زدم ، در رویاهایم از آینده غرق می شدم و هیچ گاه نمی فهمیدم کی به مزرعه رسیدم. یک دوچرخه بیشتر نداشتیم و برادر کوچکترم جلوی من ، روی میله می نشت و من هن و هن کنان تا مزرعه رکاب می زدم. گاه به سراشیبی می رسیدیم و هر دو پیاده می شدیم و قدم زنان سراشیبی را رد می کردیم. من از رویت سرازیری پس آن کمی ذوق زده می شدم اما نه به اندازه ای که رویاهایم مرا ذوق زده می کرد. برادرم گاهی حرفی می زد اما توجهی نمی کردم چون حرف هایش بچگانه بود حال آنکه خودم شانزده سالم بود و آن طفلک چهارده سال! خورشید داغ خراسان لنگ ظهر بر مغز سرمان می تابید. راه داغ و تفتیده بود. از کنار گندم زارها که رد می شدیم ، باد ، چون طوفان آتش بر ما می وزید و پوست چون برگ کاغذی که آتش می گیرد ، جمع می شد و سیاه و سوخته می شدیم. دلمان خوش بود که کمی دورتر، راه از میان پالیزارها خواهد گذشت؛ آنجا که باد، طراوت نسیم را داشت و چون دستی نرم و زنانه سوختگی پوست را نوازش می داد.</p>
<p>با دبه ای آب که حالا از گرما به جوش آمده بود ، به زمین می رسیدیم. هر دو ریاضی بلد بودیم و از بهترین های تنها مدرسه روستا بودیم. زمین رادر ذهن خود قطعه قطعه کرده بودیم و برای هر روز سهمی کنار گذاشته بودیم . گاه بعد از ظهرها خیلی زود سهم آن روز را تمام می کردیم و پس از آن خشنود از کار امروز، زمین را رها می کردیم و دوباره  با دوچرخه در هوای پر از عشوه دم غروب هن و هن کنان در میان پالیزارها  گشت می زدیم. مادرم همیشه می گفت احمق ها ظهری دیرتر بروید و دم دمای غروب که هوا خنک تر است ، کار کنید تا مختان زیر آفتاب گرم تاب برندارد. نصیحتش فایده نداشت چون مخ ما تاب برداشته بود. هیچ چیز را با ولگردی آزادانه دم غروب معامله نمی کردیم.</p>
<p>گاه در راه چند سگ به تور ما می خورد و هر دو وحشت زده می شدیم. من از سگ خیلی می ترسم و برادرم بیشتر. وقتی ترس او را می دیدم ، ناگهان شجاع می شدم و با همه ترس،  جلوی سگها می ایستادم و او پشت سر من پنهان می شد. آن لحظه بیشتر از آنکه نگران ترس خودم باشم ، نگران برادر کوچک تری بودم که پشت سرم پناه گرفته بود. آنجا فهمیدم آدمی هر چه قدر هم ترسو باشد ، اگر کسی به او پناه آورد، از پناه آوردن او شجاعتی در وجودش حلول می کند؛ پس اگر ترسویم نه به خاطر آنست که عرضه اش را ندارم؛ نه! بیشتر به خاطر آنست که کسی به من پناه نیاورده است. برادرم گاه گریه می کرد اما من با آنکه بغض در گلویم نزدیک بود خفه ام کند، آرام می گفتم محمد گریه نکن! مرد که گریه نمی کند! گاه دوست داشتم یک لحظه بغلش کنم و بگویم راست می گی داداشی! باید الان گریه کنیم و تماشا کنیم تا این سگ های وحشی ما را تکه تکه کند!</p>
<p>آن روزها ، در همه لحظاتش فکر می کردم که کی آینده می رسد تا دیگر مجبور نباشم چارشاخی دستم بگیرم و هن و هن کنان با دوچرخه سر زمین بیایم و پخل (کاه گندم) جمع کنم. در رویاهایم یک دانشجو بودم که لباس شیکی بر تن دارد و عاشق دختریست که از قضا آن دخترم مرا دوست دارد. در رویاهایم با او ازدواج می کردم و زندگی آرامی و بدون دردسر ، دور از زمین ها و گندم ها ، در یکی از شهرهای زیبای ایران داشتم. در رویاهایم بزرگ و محترم بودم و دیگر از تحقیر اهالی روستا خبری نبود. همه آنها مرا با نیکی یاد می کردند و به من احترام می گذاشتند.</p>
<p>آینده رسید اما&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/96/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/96/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=96&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/09/24/%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>پندار</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/13/%d9%be%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/13/%d9%be%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Aug 2010 14:47:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=91</guid>
		<description><![CDATA[با کلام تو ما جمله ها بستیم به گمان خویش دگر به تو پیوستیم نگو در محراب جام دگر می زنی ما آب می نوشیم و پنداریم مستیم!<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=91&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با کلام تو ما جمله ها بستیم</p>
<p>به گمان خویش دگر به تو پیوستیم</p>
<p>نگو در محراب جام دگر می زنی</p>
<p>ما آب می نوشیم و پنداریم مستیم!</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/91/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/91/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=91&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/13/%d9%be%d9%86%d8%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کجا؟</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/01/%da%a9%d8%ac%d8%a7%d8%9f/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/01/%da%a9%d8%ac%d8%a7%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Aug 2010 18:06:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=88</guid>
		<description><![CDATA[ما کجاییم در این دیر خراب و تو کجا گم شده لاف مزن می شناسی همه جا این همه راه کشاندی ما را به امیدی حال می پرسی من کی ام و اینجا کجا؟ پ.ن: گاییدی؟<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=88&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ما کجاییم در این دیر خراب و تو کجا</p>
<p>گم شده لاف مزن می شناسی همه جا</p>
<p>این همه راه کشاندی ما را به امیدی</p>
<p>حال می پرسی من کی ام و اینجا کجا؟</p>
<p>پ.ن: گاییدی؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/88/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/88/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=88&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/08/01/%da%a9%d8%ac%d8%a7%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خواهش سقوط</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/06/04/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/06/04/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 15:49:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=82</guid>
		<description><![CDATA[سخت در برم گیرید٬ افکار پریشان٬ که پریشان حالی٬‌ باری بیشتر است٬ ‌مصونم بدارید از ایمان٬ از توان ٬ تا گدازه زند بغض هایم٬‌ تا ناتوانی در برم گیرد٬ فرو افتم در انتهای سقوط٬ بنگر مرا٬ نجاتم نده٬ بلندم نکن٬‌  بگذار بیفتم٬ تا همیشه&#8230;  اا اسی اا<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=82&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سخت در برم گیرید٬</p>
<p>افکار پریشان٬</p>
<p>که پریشان حالی٬‌</p>
<p>باری بیشتر است٬</p>
<p>‌مصونم بدارید از ایمان٬</p>
<p>از توان ٬</p>
<p>تا گدازه زند بغض هایم٬‌</p>
<p>تا ناتوانی در برم گیرد٬</p>
<p>فرو افتم در انتهای سقوط٬</p>
<p>بنگر مرا٬</p>
<p>نجاتم نده٬</p>
<p>بلندم نکن٬‌</p>
<p> بگذار بیفتم٬</p>
<p>تا همیشه&#8230;</p>
<p> اا اسی اا</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/82/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/82/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=82&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/06/04/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%d8%b4-%d8%b3%d9%82%d9%88%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وحید</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/30/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/30/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 May 2010 02:33:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=70</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;وحید&#8221; را بالاخره نوشتم. داستانی طولانی شد و خوب قسمتی از نوشته ی بلند جدیدم. اینجا فقط یک پاراگراف آووردم: *** اسماعیل دوباره سبک و سنگینی زندگی را به خاطر آورد و وحید را تصور کرد که بین دو سر در حال رفت و شد است. اما احساس کرد تئوری او می لنگد و بیشتر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=70&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;وحید&#8221; را بالاخره نوشتم. داستانی طولانی شد و خوب قسمتی از نوشته ی بلند جدیدم. اینجا فقط یک پاراگراف آووردم:</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p>اسماعیل دوباره سبک و سنگینی زندگی را به خاطر آورد و وحید را تصور کرد که بین دو سر در حال رفت و شد است. اما احساس کرد تئوری او می لنگد و بیشتر حلاجی می خواهد تا بتواند جوابی به وحید بدهد. زندگی یک سرش سنگین است چون جهتی به تصادف برای ما در زندگی رقم می خورد و هر چه زمان بیشتر می گذرد ، ما بیشتر به آنچه برای ما رقم خورده خو می گیریم و خود نیز دیوارهایی کنار باریکه خویش می چینیم تا مطمئن شویم برای همیشه در آن باقی خواهیم ماند؛ خلاصه همه چیز چنان سنگین و غول آسا می شود که  جنباندن آنها محال به چشم می آید. چه کسی را یارای تغییر زندگی خود است؟ از قدیم این را می دانستند و اسمی هم برایش گذاشتند: سرنوشت. سرنوشت “لش” است و از جایش تکان نمی خورد. اما سر سبک زندگی چیست؟ اسماعیل نتوانست در آن لحظه جوابی برای این سوال پیدا کند و ناگهان به مفهوم شک کرد. سبکی به مثابه یک انکار در ذهنش جلوه نمود: سبکی یعنی به سنگینی ارج ننهادن. در سبکی همه جهت ها ، همه ابتداها و انتهاها، همه شروع ها و پایان ها یکیست و به همین خاطر هیچ انگیزشی برای هیچ کنشی در آن وجود ندارد اما دقیقا به همین خاطر می توان بی هیچ دغدغه ای به هر کنشی دست یازید. سبکی به یک دلیل همزمان دو وجه تسلیم و طغیان دارد. امری به اسم سبکی وجود ندارد؛ زندگی “یک” محتوای پیچیده است که هر کس در جهتی در آن می زید اما می توان هر لحظه پوسته آن جهت را درید و راه دیگری گشود؛ یا که آگاهانه در برابر آنچه رقم می خورد، تسلیم شد؛ اینگونه است که سبکی در متن سنگینی تجربه می شود. اما وحید جوری دیگر سبکی را تجربه می کرد؛ او تن به هیچ سنگینی نمی داد.  حاضر نبود پای سرنوشتی را به زندگیش باز کند چون از هر سرنوشتی هراسان بود. درد او تضاد بین علاقه و پول نبود ٬ بلکه حیف می دید که زندگی خود را در پای سرنوشتی حرام کند. او انکاری کامل و فراری بی نقص از وزنه های زندگی بود ؛ و همین سبب شده بود که سرگشته و مبهم باشد چرا که زیست در زندگی سبک چیزی جز سردرگمی و سرگشتگی نیست. اسماعیل از حلاجی خود کیفور شد و در ترکیب با زیبایی بیرون٬ لذتی عمیق و شیرین به جانش نشست. نگاهی به آسمان کرد و به سمت وحید چرخید و گفت:</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/70/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/70/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=70&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/30/%d9%88%d8%ad%db%8c%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سمیه (سه گانه)</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/11/%d8%b3%d9%85%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/11/%d8%b3%d9%85%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 May 2010 23:46:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[اول لنگ ظهر از خواب پا می شدم و تقریبا جز من و سمیه کسی دیگری در خانه نبود. آن وقت روز همه دنبال کار خود رفته بودند و یکی دوساعت دیگر سر و کله آنها برای ناهار پیدا می شد.  من با صدای نخراشیده و نتراشیده داد می زدم سمیه پا شو! من چای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=56&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong>اول</strong></p>
<p>لنگ ظهر از خواب پا می شدم و تقریبا جز من و سمیه کسی دیگری در خانه نبود. آن وقت روز همه دنبال کار خود رفته بودند و یکی دوساعت دیگر سر و کله آنها برای ناهار پیدا می شد.  من با صدای نخراشیده و نتراشیده داد می زدم سمیه پا شو! من چای می خوام. چند بار اول صدایی نمی آمد اما بعد از چند بار صدای ظریف و خواب آلود زنانه ای در فضای خانه می پیچید: چیه تو؟! کله سحر از خواب پا شدی؟ بعد به صدایم لبخندی اضافه می کردم و چیزی به حرفم. او هم همین کار را می کرد و این مکالمه صبحگاهی نیم ساعت طول می کشید&#8230;</p>
<p>در بستر به بغل می خوابیدم و به در اتاق روبروییم که همیشه صبح بسته بود خیره می شدم. ناگهان در باز می شد و سمیه با موهایی آشفته و سر و صورتی نشسته در آن پدیدار می گشت. چه خوب بود که اول صبحی او را می دیدم. او صورت زیبا و دوست داشتنی داشت. قدش چند ناخنی بلندتر از من بود و موهایش یک خرمن انبوه بود. صبح که از آن در سپید می آمد ، چون گل باران نزده ، کمی پژمرده اما خمار و پر کرشمه بود؛ چون بیدی قد برافراشته با گیسوانی شکسته و چین چین بود. هاله ای از زنانگی بی شرمانه  و پرشهوتی بر بدن لَخت صبحگاهیش سنگینی می کرد. بی شک در لحظه ظهورش از آن در سپید ، در آن دم صبح گاهی که اندیشه در تعطیلی به سر می برد و غریزه پر طراوت در بدن جولان می دهد، عاشق  او می شدم و او را با تمام وجود می خواستم. از روبرویم رد می شد و من لحظه لحظه، چون عاشقانی دیوانه و بی زبان ، راه رفتن او را می پاییدم و با مردم چشمم حرکتش را بدرقه می کردم. تنها زمانی که از چشم من خارج می شد به خود می آمدم که او سمیه خودمان است و همه چیز تمام می شد. سر جایم می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم تا بعد سمیه بروم سر و صورتم را بشویم&#8230;</p>
<p>مثل دو بیمار روی مبل رها می شدیم و حال و حوصله هیچ کاری نداشتیم حتی چای خوردن. سمیه به من نگاه می کرد ، من به او. با نگاهم سرزنشش می کردم که تکانی به خود بدهد و به مهمان خود چایی چیزی بدهد. او هم با نگاهش به من می فهماند بخواب بابا! همچین می گوید مهمان انگار که اسکندر آمده است! کمی به نگاهم چاشنی خواهش اضافه می کردم و او با نگاهش می گفت واقعا که! بعد پا می شد و چای می ریخت و بدین ترتیب روز دیگری از ما در این خانه آغاز می شد&#8230;</p>
<p style="text-align:center;"><strong>دوم</strong></p>
<p>روز به غروب نشسته است و از صبح گرفتار ناخن هایش است. چه کسی ناخن هایش را می پاید که اینگونه وسواسی آنها را می آراید؟ روی زمین نشسته و به ناخن هایش خیره شده است. منتظر است تا مایعی را که تازه به آنها مالیده و من اسمش را نمی دانم ، خشک شود. مایع ها تمامی ندارند. هر کدام را که می زند ،انگشتان دستش را چون پرنده ای که شاهپرهایش را می گستراند تا با نوکش بین آنها را تمیز کند، باز می کند و نیم ساعتی منتظر می ماند. انگشتانش لاغر و کشیده است. دستانش یک طرح هنرمندانه است که ظریف و نازک از شانه هایش شروع می شود و با شیبی ملایم به تیزی نوک ناخن هایش ختم می شود. انگشتانش را به سمتم دراز می کند و می پرسد قشنگ شد ،نه؟ از صبح تا حالا تفاوتی در ناخن هایش حس نکردم اما زیرکانه کف دستم را از زیر به کف دستانش می چسبانم و انگشت شستم را از بالا وسط انگشتهایش می گذارم و کمی سرم را نزدیک دستانش می کنم و می گویم آره، قشنگ شد! بعد به چشمانش خیره می شوم و اجازه می دهم تا آرام دستانش را از میان دستانم بکشد. درونم را می پایم که آیا پیامی از دستانش دریافت می کنم؟ آیا او پیامی دریافت می کند؟ از صبح ده بار دستانش را در دستانم گرفته ام و به آرامی رهایشان کرده ام اما هیچ نگرفته ام. خبری از آن جرقه هایی که گاه و بی گاه با سایش دست ها در دل آدم می زند نبود. در دستان منم اثری برایش  نیست&#8230;</p>
<p>اثری نیست چون نمی خواهم حرفی از عشق بزنم. عشق پرده می دراند؛ آدمی را شرمسار می کند آنگونه که پس از آن باید  گذاشت و رفت تا بار شرمندگی ای که همیشه با دیدن دیگری بر ذهن می نشیند سبک شود. از بودن پیوسته و دورش خشنودم. در دوستی تسلطی بر او و بودنش حس می کنم.  با عشق او پرنده خواهد شد و من زمینی در بند. نمی خواهم بدانم چه هستم: عاشقم یا که دوست؟ از تعلیق در حسی گنگ و بی نام لذت می برم؛ مثل یک خماری بی پایان ، مثل هذیان تب مرگ می ماند.  دانستن ذهن را می خاراند؛ ذهنی را که تاب تعلیق نیست و اگر خارانده شود ، به صرافت تصرف و گذاشتن پایانی  هر چند زشت و وحشیانه خواهد افتاد&#8230;</p>
<p>او وسط اتاق ، روی زمین ، روبروی آینه ، نشسته است و من کنارش روی تخت نشسته ام. موهایش را از پشت بسته  اما چند طره از جلوی سرش آویزان است.  همه چیز در اتاق به سمت او خم شده است. به خیالم قسمتی از من پیش از این روی بدنش افتاده و دیوانه وار در او فرو می رود. انگشت هایش را از هم باز کرده و محکم و کشیده نگه داشته است. دستانش را ولنگارانه در فضا ، به آرامی ، تکان های کوچکی می دهد . برق ناخن هایش چشمانم را گرفته و چیزی در درونم به ولوله افتاده تا با آنها کاری کنم اما نمی دانم چه کاری؟ دستانش بسان جادوگران می ماند که با حرکت آرام آنها چیزهای بزرگی در اتاق بدون آنکه دیده شوند ، این سو و آن سو می روند. در درونم به خواهش و تمنا افتاده ام. روحم آرام و با دندان قروچه فریاد می زند می خواهمت ، می خواهمت ، می خواهمت. بدنم با لبخندی مضحک و چشمانی از حدقه در رفته روی تخت نشسته است و به گونه هایش خیره شده است. بی تاب شده ام. چیزی نمانده است که او را در آغوش بگیرم. دو دست از وجودم جدا می شود و مانند هر چیز دیگری در این اتاق به سمت او می رود. ناگهان بر می گردد و لبخندی شیرین به من می زند&#8230; آه ، خدای من! چه رویایی!&#8230;دست و دلم می رود و بی اختیار روی تخت ولو می شوم و دیوانه وار قهقهه می زنم. او هم بدون آنکه بداند چرا زیر خنده می زند. شایدم می داند&#8230;</p>
<p style="text-align:center;"><strong>سوم</strong></p>
<p>ساعت چهار صبح است. بی سروصدا ، بی آنکه بقیه اهل خانه را از خواب بیدار کنیم ، راهی فرودگاه شدیم. دشت ساکت و تاریک است. جای جای دشت گپه های لامپ دیده می شود. او راننده است. من کنارش نشسته ام و به اتوبان خیره شده ام. بی حسم. نگاهی به او می کنم. کمرش را کشیده و دستانش مثل دو تا چوب دراز به فرمان چسبیده اند. چشمانش خمار است. به چه فکر می کند؟ متوجه نگاه عمیق من می شود و بدون آنکه سرش را برگرداند ، لبخندی می زند. چیزی می گویم تا سکوت شب و جاده را بشکنم. او هم در جواب چیزی می گوید و هر دو می خندیم. دوباره همه چیز ساکت می شود&#8230;</p>
<p>یاد چند روز پیش در خیابان ولی عصر می افتم. او راننده بود و من کنارش نشسته بودم. هوای بارانی بود و در ترافیک سنگینی گرفتار شده بودیم. سرم را به پنجره تکیه داده بودم. به لاستیک اتوبوس بغلی خیره شده بودم. می دانستم آدم های آن تو به ما نگاه می کنند. بی شک زیبایی سمیه چشم آنها را گرفته بود و ته دل به من حسودی می کردند. او زیبا بود و من مثل پادشاه صاحب  او به نظر می رسیدم.  اما نه پادشاهی در کار بود و نه ملکه ای. دو آدم معمولی با دنیایی بی ارتباط به یکدیگر بودیم که اتفاقا آن بعد ازظهر زیبای بهاری کنار هم نشسته بودیم. خود منم در آن اتوبوس بودم و به آن مردی که در روزهایی که من نیستم ، در چنین روزهای بارانی کنار او می نشیند، حسودیم می شد. خودم را رها از آن زمان و مکان کرده بودم چون آن لحظات رنگ و بوی زندگیم را نداشت. به درد زندگیم عادت کرده ام و از هر چیزی که آن را تازه کند می هراسم. باید در آن اتوبوس می بودم تا همرنگ رنگ همیشگی زندگیم می بودم. سمیه رنگ دیگری داشت و این آزارم می داد&#8230;</p>
<p>جاده به سرعت طی می شود. صدای خش خش لاستیک مثل صدای ریزش برگ ها در پاییزست. تصور سقوط آزادانه برگی زرد و پژمرده از درختی بلند ذهنم را به جایی پرت می کند.  از خودم می پرسم <em>آیا زمان عاشقی نیست؟ </em>چرا نباید همین جا یقه ام را جر ندهم و داد نزنم سمیه من بدون تو هیچ جا نمی روم؟! از فکرم لبخندی بر لبانم می نشیند و خون ناگهان در وجودم می جوشد. یک آن آزادی را لمس می کنم. راحتی فراخی است. لبخندم بازتر می شود. سمیه نگاهی می کند و می پرسد &#8220;چیه؟ می خندی؟&#8221; می گویم هیچی! خودم را به صندلی فشار می دهم و به سقف ماشین نگاه می کنم و ادامه می دهم: &#8221; سمیه ، این همه تو زندگیم حساب و کتاب کردم و آخرش تنهاو بی چیزم. آدم ها ستایشم می کنند ولی خودم در مردابی از سردرگمی و سرگشتگی دست و پا می زنم. این چیزی نیست که من می خواهم. کاش در آن نمی افتادم. حالا هم نمی توانم قید ستایش آدم ها را بزنم و در ولنگاری دلخواه خودم زندگی کنم. می دانی چرا؟ چون ستایش آدم ها تنها چیزیست که پس از عمری جان کندن به دست آورده ام و اگر آن را از دست بدهم ، تمام گذشته من دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت.&#8221; مکثی می کنم. آهی می کشم و از پنجره به دوردست ها نگاه می کنم :&#8221; مثلا اگر الان خارج نروم ، درس نخوانم ، دکترا نگیرم ، یک کار معمولی با یک حقوق بخور و بمیر دربیارم ، باز هم اینقدر که این روزها برایم وقت گذاشتی ، وقت می گذاری؟&#8221; نگاهم می کند. شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید&#8221; تو برای زندگی خودت خارج می روی ، درس می خوانی و این جور کارا نه برای ما!&#8221;. حرفم را نفهمید&#8230;</p>
<p>باز سکوت جاده. هرچه به فرودگاه نزدیک تر می شویم ، وحشتم از زندگی بیشتر می شود. چون محکومین به تبعید انگار راه فراری نیست. باز از خودم می پرسم <em>آیا زمان رهایی  نیست؟</em> رو به سمیه می کنم و می گویم:&#8221; سمیه ! کاش کسی بود که چنان شجاعتم می بخشید که می توانستم زیر همه چیز بزنم. چنان بودنش در کنارم برایم کافی بود که بود و نبود هر چیز دیگری برایم تفاوتی نداشت.  کاش کسی بود که کنارش یک احمق شجاع بودم ؛شاد بودم. می دانی، رها بودم! دست های کوچکش را می گرفتم و می بوسیدم و از زندگی نکبت بار خودم لذت می بردم. می دانستم زندگیم را دارم تلف می کنم؛ می دانستم بی هیچ دلیل خاصی دارم زندگیم را، چیزی که یک بار و فقط یک بار به من تعلق می گیرد، برای یکی دیگر که زندگیش هیچ برتری بر زندگی من ندارد ، حرام می کنم اما باز هم مهم نبود چون در کنارش مصمم بودم که زندگیم را برایش حرام کنم ؛ اصلا بریزم توی سطل آشغال. اصلا مهم نبود چون شاید او تنها کسی بود که راضیم می کرد. مگر ما در زندگی به زمین و زمان چنگ نمی زنیم که این چهار روز لامذهب رو راضی باشیم؟ خوب وقتی کسی هست که با نگاهش ، با نفس کشیدنش ، با بودنش راضیت می کند ، پس چرا نه؟ چرا چرا چرا؟&#8221; سمیه  با تعجب نگاهی به من می کند و لب و لوچه اش را به معنای تحسین آویزان می کند و سرش را تکانی می دهد. من با دهانی کف کرده و اخمانی در هم به جاده خیره می شوم. بعد می خندیم. سرعتش را بیشتر می کند. آهنگ عوض می شود. هر دو آهنگ را دوست داریم. صدایش را کمی بلندتر  می کند و هردو با هم آهنگ را زمزمه می کنیم&#8230;</p>
<p>تابلو نشان می دهد که باید سوار شوم. سمیه را سیر نگاه می کنم ؛ روبوسی می کنم و محکم در بغلم می فشارمش. خندان از همدیگر جدا می شویم و به سمت بازرسی حرکت می کنم. دلم می گیرد. بی اختیار آهنگی را که زمزمه می کردیم بر ذهن و زبانم جاری می شود: نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه ، نازی ناز کن که دلم پر از نیازه&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/56/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/56/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=56&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/11/%d8%b3%d9%85%db%8c%d9%87-%d8%b3%d9%87-%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سفرنامه ایران- قسمت اول</title>
		<link>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/04/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
		<comments>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/04/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 May 2010 03:48:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>esi</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانی]]></category>
		<category><![CDATA[سیال ذهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://esisays2.wordpress.com/?p=43</guid>
		<description><![CDATA[دو ماه ایران بودم&#8230; اطراف میدان ولی عصر ، بوی ادکلن ورساچی بی وقفه، چون آبشاری روان ، چون روحی آرام، روی سر آدمیان می خزید. با روحی تشنه آن بو را می نوشیدم و در به در به دنبال چیزی بودم که نفرت مرا بیانگیزاند. رانندگی های بی سر وته، بوق ها ، دودها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=43&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دو ماه ایران بودم&#8230;</p>
<p>اطراف میدان ولی عصر ، بوی ادکلن ورساچی بی وقفه، چون آبشاری روان ، چون روحی آرام، روی سر آدمیان می خزید. با روحی تشنه آن بو را می نوشیدم و در به در به دنبال چیزی بودم که نفرت مرا بیانگیزاند. رانندگی های بی سر وته، بوق ها ، دودها و آدمیانی که ریا از چشم و تنشان جاری بود ، هیچکدام مرا نمی آزرد. در عذاب وجدان، هر شب میدان فاطمی را تا تئاتر شهر پیاده می رفتم و از لذت خود سرافکنده بودم. قرار نبود و نیست اینجا را این همه دوست داشته باشم. می باید که با جان و دل شوربختی را در این سرزمین می دیدم تا چون پرندگانی زجر کشیده با قلبی پر از اشتیاق منتظر بازگشت به &#8220;سرزمین موعود&#8221; ، به &#8220;خارج&#8221; ، می بودم. هر شب شرمنده به خانه باز می گشتم؛ هیچ نمی یافتم و در مرداب کلنجار فرو می رفتم. خویشتن را قانع می کردم که با پرده ای از احساسات از &#8220;عقلانیتی&#8221; فاصله گرفته ام و دیگر نمی توانم &#8220;صادقانه&#8221; درباره خودم و زندگی خویشتن فکر کنم؛ والا چه کسی زندگی در سگدانی ایران را بیشتر از گذران عمر در بهشتی غربی دوست دارد؟</p>
<p>متنفرم از اینکه رضایت مندی را به جغرافیایی خاص نسبت دهم و با اعتماد به نفسی متعفن بگویم بهشت اینجاست یا آنجاست. متنفرم که چون تازه به دوران رسیده ها نظم و آرامش سرزمین های غربی را چکشی بر فرهنگ شلخته آدم های سرزمین مادریم کنم یا که ابلهانه سنگ حب وطن را به سینه بزنم. زندگیم در ابهامی چند سر گم شده است و به درستی نمی دانم که جغرافیا از کدام سو این گره مبهم را به سوی خود می کشد. شاید آنقدر کشش ها در هر دو سوی جغرافیایی هم زور شده اند که مرا بی سپر در میان دغدغه تصمیمی نگرفته شده رها کرده اند؛ حسی که بودن در هر جا را به تلخی طعم روحی آزرده می کند. بی گمان سوالم اشتباه است: چرا بودن در اینجا یا آنجا؟ اصلا چرا باید بودن در جایی؟ آیا پیوند دادن زندگی به مکانی به امید یافتن رضایتمندی باز همان ذهنیت انسان &#8220;ناآگاه&#8221; سنتی نیست که همیشه به امید یافتن ریسمانی فراطبیعی است که گمان می برد با گره زدن بند زندگی به ته آن ریسمان ، سازوکارهایی در جهان راه می افتد که رضایتمندی او را تضمین می کند و پس از آن می تواند &#8220;رها&#8221; از وظیفه &#8221; فکر کردن&#8221; باشد؟</p>
<p>بگذریم&#8230;</p>
<p>ولی عصر مثل همیشه بود: پر از دختران زیبا که این بار بودنشان تنها حالتی از شکر بر روان من جاری می کرد. با قدم زدن در هاله ای از فکر فرو می رفتم. خاطرات را توان عبور از این هاله نبود.همه خاطرات زشت و زیبا ناگهان افکار احمقانه ای می شدند که خطور آنها یک فرار مذبذبانه از &#8220;حالِ&#8221; جدی و پر هیجان به نظر می رسید. &#8220;آن&#8221; در ولی عصر چنان جدیتی را می طلبد که همه قوا را برای جنگ با لشکری از نیروهای نامرئی که بی امان از بیرون تیرپرانی می کنند، می خواهد. &#8220;خاطرات&#8221; برخلاف اینجا که همه زمان چون پیچک بر دست و پای من پیچیده اند ، آنجا چون یک کالای لوکس ذهنی به نظرم آمد که تنها می توان در قفسه یک فکر رفاه زده آن را یافت. در خیابان مانکلند گرفتاری توری هستم که افکار و خاطرات تار و پود آن هستند و بر همه طیف زمان چسبندگی دارند؛ گاهی روی تار افکار در آینده سیر می کنم اما چسبندگی و کشندگی خاطرات از گذشته مرا در آینده بر زمین می کوبد و گاه بالعکس. در ولی عصر &#8220;حال&#8221; چنان سنگینی می کند که همه تار و پودهای آینده و گذشته را پاره می کند و در عمقی بی انتها از ذهنم برای ساعتی دفنم می کند&#8230;</p>
<p>ولی عصر همیشه میل به سازش را در من بر می انگیخت و آتشی در دلم از نبود انطباق و حس کمبود می افروخت اما این بار طغیان بود که در آن می جوشید. میل به طغیانی بی پرده ماههاست که سینه ام را می فشارد هر چند که هرگاه هوسش می کنم ناگهان خفت و خواریم در برابر زندگی چون پتکی بر امیال من فرود می آید و چون شیشه تکه تکه می شوم. هر اندازه که  بیشتر تن داده و مطیع زندگی شده ام ، شعله طغیانی ابلهانه،  بلندتر در وجودم زبانه کشیده و به در و دیوار وجودم زده تا در نقطه ای که سررشته حسابگری امور در دستانم پنبه می شود ، بیرون جهد و بسوزاند همه زندگانیم را. چه فایده طغیان گری در این دنیا آنگاه که چنان در برابر آن ضعیفم که هر طغیانی چون یک لج بازی احمقانه کودکانه می ماند که بیشتر از آنکه ذره تلنگری به دنیا باشد، لگدی محکم بر تن نحیف زندگی من است؟ اما این حسابگری و تن دادگی انگار مخصوص خیابان مانکلند بود و در آن سو، قدم زدن در ولی عصر به خریت وجودم شجاعت می بخشید تا این لگد جانانه را بر سرنوشت خویش بزنم&#8230;</p>
<p>در جغرافیا سرزمین ها به وضوح درنوردیده شدند هر چند که در درون به پهناوری خود سرگردانم کردند آن چنان که به تعلیق و آویزانی در آمده ام. نمی دانم از جغرافیای درونم است یا بیرون که همه سرگشتگی ها در نقطه ای جمع شدند و همه زمان مرا در پرسش از مکانم قرار داده اند. چیزی در درون من گمان می برد آغاز ویرانگری در رهایی از سرگشتگی جغرافیایی است. چرا؟ می ترسم که این کلمات زیبا چیزی جز توصیف یک هوس بچگانه که لش سنگین خویش را بر فضای ذهنم انداخته است ، نباشد. به چه چیز در درونم می توانم اعتماد کنم که به او رخصت قضاوت در مورد خویشتن بدهم؟ تعلیق و آویزانی مجال محکی برایم به جا نگذاشته است و همه چیز در درون چون امواج دریا ، یک رنگ و یک صدا، بر ساحل افکارم می کوبد. کاش قضاوتی در کار &#8220;بود&#8221;&#8230;</p>
<p>زندگی ماجرای تن دادگی و تنهایی شده است. در ولی عصر قدم می زدم و در شلوغی ها، زیر ابر بوی عطر ، در سرگردانی خویش و در جغرافیا سیر می کردم و با &#8220;هیچ&#8221; به خانه باز می گشتم&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/esisays2.wordpress.com/43/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/esisays2.wordpress.com/43/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=esisays2.wordpress.com&amp;blog=9781054&amp;post=43&amp;subd=esisays2&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://esisays2.wordpress.com/2010/05/04/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/6fd105aca84d4f4546f83dc9627247b5?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">esi</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
