این آخرین پست این وبلاگ است؛ وزین پس جای دیگری اراجیفم را خواهم نوشت؛ البته مدت هاست که جای دیگری دارم اراجیفم را می نویسم؛ اراجیفی که هیچ سودی نداشت، ندارد و نخواهد داشت!
واقعا چه لزومی داشت که اینجا بنویسم این پایان وبلاگ است؟ مثلا الان اتفاق خارق العاده ای در جهان افتاد؟ ای آقا! اولا که امروز بعد از ظهر بیکارم و فیلم یاد هندوستان کرد! و ثانیا آدم ها همیشه گرفتار دلخوشی های کوچکند! مثلا فکر می کنند با یک شروع کوچگ، ناگهان زندگی آنها هم از نو آغاز خواهد شد! و یا با گذاشتن پایانی بر چیز کوچکی، همه بدبختی های زندگی آنها هم پایان خواهند یافت! درست بخاطر همین اشتباه ساده، آدم ها همیشه در حال گذاشتن قول و قرار با خود هستند! از من می شنوید، آدم ها برای همیشه همان گهی باقی خواهند ماند که هستند؛ و با قول و قرار چیزی عوض نمی شود!
خلاصه ما هم آدمیم و گرفتار در آدمیت خویش…
جمله آخر منم در این وبلاگ، یک جمله از کتاب چهره مرد هنرمند در جوانی نوشته جیمز جویس است که هیچ گاه از ذهنم پاک نخواهد شد:
” به تو گفتم از چه می ترسم! حال بگذار بگویم از چه نمی ترسم! من نمی ترسم از تنهایی؛ از آن که دیگران مرا ترک کنند؛ از رهایی آنچه باید رها کنم! و نمی ترسم از اشتباه کردن؛ اشتباهاتی بزرگ؛ اشتباهاتی به اندازه و قیمت عمرم؛ وشاید اشتباهی به جاودانگی ابدیت !”