پویایی دوستی

قدیم ترها ، ساعت ها بر سر هر موضوعی بحث می کردیم چون او را هم سنگ خویش می دانستم.  پرده شرمی بین ما نبود و بی پروا کلمات را بر سر یکدیگر می کوبیدیم. بحث های ما داغ و جدی بود اما پوششی از نوعی دوستی داشت که به کدورت و دلخوری نمی انجامید. در دوستی ما دلخوری معنایی نداشت و گوش خود را به دیگری داده بودیم تا هر چه می خواهد دل تنگش بگوید. ما حتی آن زمان که بر سر یکدیگر داد می زدیم ، در دل خود شاد و سبک بودیم. با اندک حرف لطیفی یا ادایی ، خشم و فریادهای ما ، قهقه مستانه ای می شد و اشک هایی که از خنده فراوان سرازیر می گشت. پیش او ، مرز و خطی برای رعایت حس نمی کردم؛ همه قوانین سخت ادب و خویشتن داری برای جلب توجه دیگری یا حفظ حرمت و حق آنها فرو می ریخت. گویی حیاط زندگیش بی هیچ چشم داشتی پیوست حیاط زندگیم شده بود و دنیای مرا فراخ تر و زیباتر کرده بود. پیش او می توانستم هرگونه دلم می خواست باشم بی آنکه نگران باشم. در کنار دیگران، حتی معشوق،  همیشه پروا از خویشتن و حرف هایم دارم که مبادا تار بین ما بریده شود و تجربه با هم بودن با خاطره ای ناخوشایند مکدر شود. او یک دوست واقعی بود که تجربه بی پروایی کنار او لذتی بی اندازه داشت.

مدت هاست که بی پروایی بین ما رفته است؛  او را بزرگ و عاقل و خودم را کوچک و نادان می بینم. از جایی به بعد حس کردم توازن بین ما از بین رفت. گرد میانسالی بر وجودش نشست ؛ چهره اش مردانه و صدایش حکیمانه گشت.  افکارش چون الماس شفاف اما سفت و سخت شد.   بیشتر درباره روزمره می اندیشد و حرف می زند. روزنامه ها ، خبرها ، آگهی ها و آیین نامه های پزشکی برایش با اهمیت تر از فیلم ها ، آهنگ ها و مقالات خواندنی پزشکیست. به سختی به پیاده روی و اختلاط تن می دهد اما عاشق مهمانی و شام آخر هفته است. او در لحظه ای بزرگ شد و تن به ملزومات بزرگی و میانسالی داد اما من در جوانی جا زدم. ذهنم پر از افکار و رویاهای بلند پروازانه ایست که کامل نیستند و کمال خود را  طلب می کنند. دلم نمی آید از آنها چشم بپوشم و عمرم را هر روز پی یکی از آنها تلف می کنم ؛گویی هنوز راه درازی از زندگی برایم باقی مانده و می توانم چند صباحی از آن را پای هوسی حرام کنم. من هنوز در چهار راه های هوس هایم ولگردی می کنم اما  او بر افکار و رویاها چشم بسته و تنها خوشه ای از گندم زار اندیشه بر چیده و قصد کرده در راه کوتاه زندگی ، تک تک آنها را به کمال برساند. او مدت هاست که در جاده جدی ، خشک و سرشار از بزرگواری کمال پا گذاشته است. در او کمال و پختگی موج می زند و در من طلب و شور شعله می کشد. چندیست که نگاه جدی و پر از مهر پدرانه اش را بر تن دوست نادانش حس می کنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.