بچگی ، آنزمان که روی دوچرخه به سوی مزرعه رکاب می زدم ، در رویاهایم از آینده غرق می شدم و هیچ گاه نمی فهمیدم کی به مزرعه رسیدم. یک دوچرخه بیشتر نداشتیم و برادر کوچکترم جلوی من ، روی میله می نشت و من هن و هن کنان تا مزرعه رکاب می زدم. گاه به سراشیبی می رسیدیم و هر دو پیاده می شدیم و قدم زنان سراشیبی را رد می کردیم. من از رویت سرازیری پس آن کمی ذوق زده می شدم اما نه به اندازه ای که رویاهایم مرا ذوق زده می کرد. برادرم گاهی حرفی می زد اما توجهی نمی کردم چون حرف هایش بچگانه بود حال آنکه خودم شانزده سالم بود و آن طفلک چهارده سال! خورشید داغ خراسان لنگ ظهر بر مغز سرمان می تابید. راه داغ و تفتیده بود. از کنار گندم زارها که رد می شدیم ، باد ، چون طوفان آتش بر ما می وزید و پوست چون برگ کاغذی که آتش می گیرد ، جمع می شد و سیاه و سوخته می شدیم. دلمان خوش بود که کمی دورتر، راه از میان پالیزارها خواهد گذشت؛ آنجا که باد، طراوت نسیم را داشت و چون دستی نرم و زنانه سوختگی پوست را نوازش می داد.
با دبه ای آب که حالا از گرما به جوش آمده بود ، به زمین می رسیدیم. هر دو ریاضی بلد بودیم و از بهترین های تنها مدرسه روستا بودیم. زمین رادر ذهن خود قطعه قطعه کرده بودیم و برای هر روز سهمی کنار گذاشته بودیم . گاه بعد از ظهرها خیلی زود سهم آن روز را تمام می کردیم و پس از آن خشنود از کار امروز، زمین را رها می کردیم و دوباره با دوچرخه در هوای پر از عشوه دم غروب هن و هن کنان در میان پالیزارها گشت می زدیم. مادرم همیشه می گفت احمق ها ظهری دیرتر بروید و دم دمای غروب که هوا خنک تر است ، کار کنید تا مختان زیر آفتاب گرم تاب برندارد. نصیحتش فایده نداشت چون مخ ما تاب برداشته بود. هیچ چیز را با ولگردی آزادانه دم غروب معامله نمی کردیم.
گاه در راه چند سگ به تور ما می خورد و هر دو وحشت زده می شدیم. من از سگ خیلی می ترسم و برادرم بیشتر. وقتی ترس او را می دیدم ، ناگهان شجاع می شدم و با همه ترس، جلوی سگها می ایستادم و او پشت سر من پنهان می شد. آن لحظه بیشتر از آنکه نگران ترس خودم باشم ، نگران برادر کوچک تری بودم که پشت سرم پناه گرفته بود. آنجا فهمیدم آدمی هر چه قدر هم ترسو باشد ، اگر کسی به او پناه آورد، از پناه آوردن او شجاعتی در وجودش حلول می کند؛ پس اگر ترسویم نه به خاطر آنست که عرضه اش را ندارم؛ نه! بیشتر به خاطر آنست که کسی به من پناه نیاورده است. برادرم گاه گریه می کرد اما من با آنکه بغض در گلویم نزدیک بود خفه ام کند، آرام می گفتم محمد گریه نکن! مرد که گریه نمی کند! گاه دوست داشتم یک لحظه بغلش کنم و بگویم راست می گی داداشی! باید الان گریه کنیم و تماشا کنیم تا این سگ های وحشی ما را تکه تکه کند!
آن روزها ، در همه لحظاتش فکر می کردم که کی آینده می رسد تا دیگر مجبور نباشم چارشاخی دستم بگیرم و هن و هن کنان با دوچرخه سر زمین بیایم و پخل (کاه گندم) جمع کنم. در رویاهایم یک دانشجو بودم که لباس شیکی بر تن دارد و عاشق دختریست که از قضا آن دخترم مرا دوست دارد. در رویاهایم با او ازدواج می کردم و زندگی آرامی و بدون دردسر ، دور از زمین ها و گندم ها ، در یکی از شهرهای زیبای ایران داشتم. در رویاهایم بزرگ و محترم بودم و دیگر از تحقیر اهالی روستا خبری نبود. همه آنها مرا با نیکی یاد می کردند و به من احترام می گذاشتند.
آینده رسید اما…
آستيگ گفت،
سپتامبر 27, 2010 در 10:41 ب.ظ.
چرا شماها* هي فك ميكنيد آينده رسيده و داره جلو ميزنه و حتي جلو زده رفته؟ نعخير آقا جون ، وخ داری هنو
*بخصوص بين اونايي كه دارن اونور درس ميخونن انگار شايع شده!