وحید

«وحید» را بالاخره نوشتم. داستانی طولانی شد و خوب قسمتی از نوشته ی بلند جدیدم. اینجا فقط یک پاراگراف آووردم:

***

اسماعیل دوباره سبک و سنگینی زندگی را به خاطر آورد و وحید را تصور کرد که بین دو سر در حال رفت و شد است. اما احساس کرد تئوری او می لنگد و بیشتر حلاجی می خواهد تا بتواند جوابی به وحید بدهد. زندگی یک سرش سنگین است چون جهتی به تصادف برای ما در زندگی رقم می خورد و هر چه زمان بیشتر می گذرد ، ما بیشتر به آنچه برای ما رقم خورده خو می گیریم و خود نیز دیوارهایی کنار باریکه خویش می چینیم تا مطمئن شویم برای همیشه در آن باقی خواهیم ماند؛ خلاصه همه چیز چنان سنگین و غول آسا می شود که  جنباندن آنها محال به چشم می آید. چه کسی را یارای تغییر زندگی خود است؟ از قدیم این را می دانستند و اسمی هم برایش گذاشتند: سرنوشت. سرنوشت “لش” است و از جایش تکان نمی خورد. اما سر سبک زندگی چیست؟ اسماعیل نتوانست در آن لحظه جوابی برای این سوال پیدا کند و ناگهان به مفهوم شک کرد. سبکی به مثابه یک انکار در ذهنش جلوه نمود: سبکی یعنی به سنگینی ارج ننهادن. در سبکی همه جهت ها ، همه ابتداها و انتهاها، همه شروع ها و پایان ها یکیست و به همین خاطر هیچ انگیزشی برای هیچ کنشی در آن وجود ندارد اما دقیقا به همین خاطر می توان بی هیچ دغدغه ای به هر کنشی دست یازید. سبکی به یک دلیل همزمان دو وجه تسلیم و طغیان دارد. امری به اسم سبکی وجود ندارد؛ زندگی “یک” محتوای پیچیده است که هر کس در جهتی در آن می زید اما می توان هر لحظه پوسته آن جهت را درید و راه دیگری گشود؛ یا که آگاهانه در برابر آنچه رقم می خورد، تسلیم شد؛ اینگونه است که سبکی در متن سنگینی تجربه می شود. اما وحید جوری دیگر سبکی را تجربه می کرد؛ او تن به هیچ سنگینی نمی داد.  حاضر نبود پای سرنوشتی را به زندگیش باز کند چون از هر سرنوشتی هراسان بود. درد او تضاد بین علاقه و پول نبود ٬ بلکه حیف می دید که زندگی خود را در پای سرنوشتی حرام کند. او انکاری کامل و فراری بی نقص از وزنه های زندگی بود ؛ و همین سبب شده بود که سرگشته و مبهم باشد چرا که زیست در زندگی سبک چیزی جز سردرگمی و سرگشتگی نیست. اسماعیل از حلاجی خود کیفور شد و در ترکیب با زیبایی بیرون٬ لذتی عمیق و شیرین به جانش نشست. نگاهی به آسمان کرد و به سمت وحید چرخید و گفت:

سمیه (سه گانه)

اول

لنگ ظهر از خواب پا می شدم و تقریبا جز من و سمیه کسی دیگری در خانه نبود. آن وقت روز همه دنبال کار خود رفته بودند و یکی دوساعت دیگر سر و کله آنها برای ناهار پیدا می شد.  من با صدای نخراشیده و نتراشیده داد می زدم سمیه پا شو! من چای می خوام. چند بار اول صدایی نمی آمد اما بعد از چند بار صدای ظریف و خواب آلود زنانه ای در فضای خانه می پیچید: چیه تو؟! کله سحر از خواب پا شدی؟ بعد به صدایم لبخندی اضافه می کردم و چیزی به حرفم. او هم همین کار را می کرد و این مکالمه صبحگاهی نیم ساعت طول می کشید…

در بستر به بغل می خوابیدم و به در اتاق روبروییم که همیشه صبح بسته بود خیره می شدم. ناگهان در باز می شد و سمیه با موهایی آشفته و سر و صورتی نشسته در آن پدیدار می گشت. چه خوب بود که اول صبحی او را می دیدم. او صورت زیبا و دوست داشتنی داشت. قدش چند ناخنی بلندتر از من بود و موهایش یک خرمن انبوه بود. صبح که از آن در سپید می آمد ، چون گل باران نزده ، کمی پژمرده اما خمار و پر کرشمه بود؛ چون بیدی قد برافراشته با گیسوانی شکسته و چین چین بود. هاله ای از زنانگی بی شرمانه  و پرشهوتی بر بدن لَخت صبحگاهیش سنگینی می کرد. بی شک در لحظه ظهورش از آن در سپید ، در آن دم صبح گاهی که اندیشه در تعطیلی به سر می برد و غریزه پر طراوت در بدن جولان می دهد، عاشق  او می شدم و او را با تمام وجود می خواستم. از روبرویم رد می شد و من لحظه لحظه، چون عاشقانی دیوانه و بی زبان ، راه رفتن او را می پاییدم و با مردم چشمم حرکتش را بدرقه می کردم. تنها زمانی که از چشم من خارج می شد به خود می آمدم که او سمیه خودمان است و همه چیز تمام می شد. سر جایم می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم تا بعد سمیه بروم سر و صورتم را بشویم…

مثل دو بیمار روی مبل رها می شدیم و حال و حوصله هیچ کاری نداشتیم حتی چای خوردن. سمیه به من نگاه می کرد ، من به او. با نگاهم سرزنشش می کردم که تکانی به خود بدهد و به مهمان خود چایی چیزی بدهد. او هم با نگاهش به من می فهماند بخواب بابا! همچین می گوید مهمان انگار که اسکندر آمده است! کمی به نگاهم چاشنی خواهش اضافه می کردم و او با نگاهش می گفت واقعا که! بعد پا می شد و چای می ریخت و بدین ترتیب روز دیگری از ما در این خانه آغاز می شد…

دوم

روز به غروب نشسته است و از صبح گرفتار ناخن هایش است. چه کسی ناخن هایش را می پاید که اینگونه وسواسی آنها را می آراید؟ روی زمین نشسته و به ناخن هایش خیره شده است. منتظر است تا مایعی را که تازه به آنها مالیده و من اسمش را نمی دانم ، خشک شود. مایع ها تمامی ندارند. هر کدام را که می زند ،انگشتان دستش را چون پرنده ای که شاهپرهایش را می گستراند تا با نوکش بین آنها را تمیز کند، باز می کند و نیم ساعتی منتظر می ماند. انگشتانش لاغر و کشیده است. دستانش یک طرح هنرمندانه است که ظریف و نازک از شانه هایش شروع می شود و با شیبی ملایم به تیزی نوک ناخن هایش ختم می شود. انگشتانش را به سمتم دراز می کند و می پرسد قشنگ شد ،نه؟ از صبح تا حالا تفاوتی در ناخن هایش حس نکردم اما زیرکانه کف دستم را از زیر به کف دستانش می چسبانم و انگشت شستم را از بالا وسط انگشتهایش می گذارم و کمی سرم را نزدیک دستانش می کنم و می گویم آره، قشنگ شد! بعد به چشمانش خیره می شوم و اجازه می دهم تا آرام دستانش را از میان دستانم بکشد. درونم را می پایم که آیا پیامی از دستانش دریافت می کنم؟ آیا او پیامی دریافت می کند؟ از صبح ده بار دستانش را در دستانم گرفته ام و به آرامی رهایشان کرده ام اما هیچ نگرفته ام. خبری از آن جرقه هایی که گاه و بی گاه با سایش دست ها در دل آدم می زند نبود. در دستان منم اثری برایش  نیست…

اثری نیست چون نمی خواهم حرفی از عشق بزنم. عشق پرده می دراند؛ آدمی را شرمسار می کند آنگونه که پس از آن باید  گذاشت و رفت تا بار شرمندگی ای که همیشه با دیدن دیگری بر ذهن می نشیند سبک شود. از بودن پیوسته و دورش خشنودم. در دوستی تسلطی بر او و بودنش حس می کنم.  با عشق او پرنده خواهد شد و من زمینی در بند. نمی خواهم بدانم چه هستم: عاشقم یا که دوست؟ از تعلیق در حسی گنگ و بی نام لذت می برم؛ مثل یک خماری بی پایان ، مثل هذیان تب مرگ می ماند.  دانستن ذهن را می خاراند؛ ذهنی را که تاب تعلیق نیست و اگر خارانده شود ، به صرافت تصرف و گذاشتن پایانی  هر چند زشت و وحشیانه خواهد افتاد…

او وسط اتاق ، روی زمین ، روبروی آینه ، نشسته است و من کنارش روی تخت نشسته ام. موهایش را از پشت بسته  اما چند طره از جلوی سرش آویزان است.  همه چیز در اتاق به سمت او خم شده است. به خیالم قسمتی از من پیش از این روی بدنش افتاده و دیوانه وار در او فرو می رود. انگشت هایش را از هم باز کرده و محکم و کشیده نگه داشته است. دستانش را ولنگارانه در فضا ، به آرامی ، تکان های کوچکی می دهد . برق ناخن هایش چشمانم را گرفته و چیزی در درونم به ولوله افتاده تا با آنها کاری کنم اما نمی دانم چه کاری؟ دستانش بسان جادوگران می ماند که با حرکت آرام آنها چیزهای بزرگی در اتاق بدون آنکه دیده شوند ، این سو و آن سو می روند. در درونم به خواهش و تمنا افتاده ام. روحم آرام و با دندان قروچه فریاد می زند می خواهمت ، می خواهمت ، می خواهمت. بدنم با لبخندی مضحک و چشمانی از حدقه در رفته روی تخت نشسته است و به گونه هایش خیره شده است. بی تاب شده ام. چیزی نمانده است که او را در آغوش بگیرم. دو دست از وجودم جدا می شود و مانند هر چیز دیگری در این اتاق به سمت او می رود. ناگهان بر می گردد و لبخندی شیرین به من می زند… آه ، خدای من! چه رویایی!…دست و دلم می رود و بی اختیار روی تخت ولو می شوم و دیوانه وار قهقهه می زنم. او هم بدون آنکه بداند چرا زیر خنده می زند. شایدم می داند…

سوم

ساعت چهار صبح است. بی سروصدا ، بی آنکه بقیه اهل خانه را از خواب بیدار کنیم ، راهی فرودگاه شدیم. دشت ساکت و تاریک است. جای جای دشت گپه های لامپ دیده می شود. او راننده است. من کنارش نشسته ام و به اتوبان خیره شده ام. بی حسم. نگاهی به او می کنم. کمرش را کشیده و دستانش مثل دو تا چوب دراز به فرمان چسبیده اند. چشمانش خمار است. به چه فکر می کند؟ متوجه نگاه عمیق من می شود و بدون آنکه سرش را برگرداند ، لبخندی می زند. چیزی می گویم تا سکوت شب و جاده را بشکنم. او هم در جواب چیزی می گوید و هر دو می خندیم. دوباره همه چیز ساکت می شود…

یاد چند روز پیش در خیابان ولی عصر می افتم. او راننده بود و من کنارش نشسته بودم. هوای بارانی بود و در ترافیک سنگینی گرفتار شده بودیم. سرم را به پنجره تکیه داده بودم. به لاستیک اتوبوس بغلی خیره شده بودم. می دانستم آدم های آن تو به ما نگاه می کنند. بی شک زیبایی سمیه چشم آنها را گرفته بود و ته دل به من حسودی می کردند. او زیبا بود و من مثل پادشاه صاحب  او به نظر می رسیدم.  اما نه پادشاهی در کار بود و نه ملکه ای. دو آدم معمولی با دنیایی بی ارتباط به یکدیگر بودیم که اتفاقا آن بعد ازظهر زیبای بهاری کنار هم نشسته بودیم. خود منم در آن اتوبوس بودم و به آن مردی که در روزهایی که من نیستم ، در چنین روزهای بارانی کنار او می نشیند، حسودیم می شد. خودم را رها از آن زمان و مکان کرده بودم چون آن لحظات رنگ و بوی زندگیم را نداشت. به درد زندگیم عادت کرده ام و از هر چیزی که آن را تازه کند می هراسم. باید در آن اتوبوس می بودم تا همرنگ رنگ همیشگی زندگیم می بودم. سمیه رنگ دیگری داشت و این آزارم می داد…

جاده به سرعت طی می شود. صدای خش خش لاستیک مثل صدای ریزش برگ ها در پاییزست. تصور سقوط آزادانه برگی زرد و پژمرده از درختی بلند ذهنم را به جایی پرت می کند.  از خودم می پرسم آیا زمان عاشقی نیست؟ چرا نباید همین جا یقه ام را جر ندهم و داد نزنم سمیه من بدون تو هیچ جا نمی روم؟! از فکرم لبخندی بر لبانم می نشیند و خون ناگهان در وجودم می جوشد. یک آن آزادی را لمس می کنم. راحتی فراخی است. لبخندم بازتر می شود. سمیه نگاهی می کند و می پرسد «چیه؟ می خندی؟» می گویم هیچی! خودم را به صندلی فشار می دهم و به سقف ماشین نگاه می کنم و ادامه می دهم: » سمیه ، این همه تو زندگیم حساب و کتاب کردم و آخرش تنهاو بی چیزم. آدم ها ستایشم می کنند ولی خودم در مردابی از سردرگمی و سرگشتگی دست و پا می زنم. این چیزی نیست که من می خواهم. کاش در آن نمی افتادم. حالا هم نمی توانم قید ستایش آدم ها را بزنم و در ولنگاری دلخواه خودم زندگی کنم. می دانی چرا؟ چون ستایش آدم ها تنها چیزیست که پس از عمری جان کندن به دست آورده ام و اگر آن را از دست بدهم ، تمام گذشته من دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت.» مکثی می کنم. آهی می کشم و از پنجره به دوردست ها نگاه می کنم :» مثلا اگر الان خارج نروم ، درس نخوانم ، دکترا نگیرم ، یک کار معمولی با یک حقوق بخور و بمیر دربیارم ، باز هم اینقدر که این روزها برایم وقت گذاشتی ، وقت می گذاری؟» نگاهم می کند. شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید» تو برای زندگی خودت خارج می روی ، درس می خوانی و این جور کارا نه برای ما!». حرفم را نفهمید…

باز سکوت جاده. هرچه به فرودگاه نزدیک تر می شویم ، وحشتم از زندگی بیشتر می شود. چون محکومین به تبعید انگار راه فراری نیست. باز از خودم می پرسم آیا زمان رهایی  نیست؟ رو به سمیه می کنم و می گویم:» سمیه ! کاش کسی بود که چنان شجاعتم می بخشید که می توانستم زیر همه چیز بزنم. چنان بودنش در کنارم برایم کافی بود که بود و نبود هر چیز دیگری برایم تفاوتی نداشت.  کاش کسی بود که کنارش یک احمق شجاع بودم ؛شاد بودم. می دانی، رها بودم! دست های کوچکش را می گرفتم و می بوسیدم و از زندگی نکبت بار خودم لذت می بردم. می دانستم زندگیم را دارم تلف می کنم؛ می دانستم بی هیچ دلیل خاصی دارم زندگیم را، چیزی که یک بار و فقط یک بار به من تعلق می گیرد، برای یکی دیگر که زندگیش هیچ برتری بر زندگی من ندارد ، حرام می کنم اما باز هم مهم نبود چون در کنارش مصمم بودم که زندگیم را برایش حرام کنم ؛ اصلا بریزم توی سطل آشغال. اصلا مهم نبود چون شاید او تنها کسی بود که راضیم می کرد. مگر ما در زندگی به زمین و زمان چنگ نمی زنیم که این چهار روز لامذهب رو راضی باشیم؟ خوب وقتی کسی هست که با نگاهش ، با نفس کشیدنش ، با بودنش راضیت می کند ، پس چرا نه؟ چرا چرا چرا؟» سمیه  با تعجب نگاهی به من می کند و لب و لوچه اش را به معنای تحسین آویزان می کند و سرش را تکانی می دهد. من با دهانی کف کرده و اخمانی در هم به جاده خیره می شوم. بعد می خندیم. سرعتش را بیشتر می کند. آهنگ عوض می شود. هر دو آهنگ را دوست داریم. صدایش را کمی بلندتر  می کند و هردو با هم آهنگ را زمزمه می کنیم…

تابلو نشان می دهد که باید سوار شوم. سمیه را سیر نگاه می کنم ؛ روبوسی می کنم و محکم در بغلم می فشارمش. خندان از همدیگر جدا می شویم و به سمت بازرسی حرکت می کنم. دلم می گیرد. بی اختیار آهنگی را که زمزمه می کردیم بر ذهن و زبانم جاری می شود: نازی ناز کن که نازت یه سرو نازه ، نازی ناز کن که دلم پر از نیازه…

سفرنامه ایران- قسمت اول

دو ماه ایران بودم…

اطراف میدان ولی عصر ، بوی ادکلن ورساچی بی وقفه، چون آبشاری روان ، چون روحی آرام، روی سر آدمیان می خزید. با روحی تشنه آن بو را می نوشیدم و در به در به دنبال چیزی بودم که نفرت مرا بیانگیزاند. رانندگی های بی سر وته، بوق ها ، دودها و آدمیانی که ریا از چشم و تنشان جاری بود ، هیچکدام مرا نمی آزرد. در عذاب وجدان، هر شب میدان فاطمی را تا تئاتر شهر پیاده می رفتم و از لذت خود سرافکنده بودم. قرار نبود و نیست اینجا را این همه دوست داشته باشم. می باید که با جان و دل شوربختی را در این سرزمین می دیدم تا چون پرندگانی زجر کشیده با قلبی پر از اشتیاق منتظر بازگشت به «سرزمین موعود» ، به «خارج» ، می بودم. هر شب شرمنده به خانه باز می گشتم؛ هیچ نمی یافتم و در مرداب کلنجار فرو می رفتم. خویشتن را قانع می کردم که با پرده ای از احساسات از «عقلانیتی» فاصله گرفته ام و دیگر نمی توانم «صادقانه» درباره خودم و زندگی خویشتن فکر کنم؛ والا چه کسی زندگی در سگدانی ایران را بیشتر از گذران عمر در بهشتی غربی دوست دارد؟

متنفرم از اینکه رضایت مندی را به جغرافیایی خاص نسبت دهم و با اعتماد به نفسی متعفن بگویم بهشت اینجاست یا آنجاست. متنفرم که چون تازه به دوران رسیده ها نظم و آرامش سرزمین های غربی را چکشی بر فرهنگ شلخته آدم های سرزمین مادریم کنم یا که ابلهانه سنگ حب وطن را به سینه بزنم. زندگیم در ابهامی چند سر گم شده است و به درستی نمی دانم که جغرافیا از کدام سو این گره مبهم را به سوی خود می کشد. شاید آنقدر کشش ها در هر دو سوی جغرافیایی هم زور شده اند که مرا بی سپر در میان دغدغه تصمیمی نگرفته شده رها کرده اند؛ حسی که بودن در هر جا را به تلخی طعم روحی آزرده می کند. بی گمان سوالم اشتباه است: چرا بودن در اینجا یا آنجا؟ اصلا چرا باید بودن در جایی؟ آیا پیوند دادن زندگی به مکانی به امید یافتن رضایتمندی باز همان ذهنیت انسان «ناآگاه» سنتی نیست که همیشه به امید یافتن ریسمانی فراطبیعی است که گمان می برد با گره زدن بند زندگی به ته آن ریسمان ، سازوکارهایی در جهان راه می افتد که رضایتمندی او را تضمین می کند و پس از آن می تواند «رها» از وظیفه » فکر کردن» باشد؟

بگذریم…

ولی عصر مثل همیشه بود: پر از دختران زیبا که این بار بودنشان تنها حالتی از شکر بر روان من جاری می کرد. با قدم زدن در هاله ای از فکر فرو می رفتم. خاطرات را توان عبور از این هاله نبود.همه خاطرات زشت و زیبا ناگهان افکار احمقانه ای می شدند که خطور آنها یک فرار مذبذبانه از «حالِ» جدی و پر هیجان به نظر می رسید. «آن» در ولی عصر چنان جدیتی را می طلبد که همه قوا را برای جنگ با لشکری از نیروهای نامرئی که بی امان از بیرون تیرپرانی می کنند، می خواهد. «خاطرات» برخلاف اینجا که همه زمان چون پیچک بر دست و پای من پیچیده اند ، آنجا چون یک کالای لوکس ذهنی به نظرم آمد که تنها می توان در قفسه یک فکر رفاه زده آن را یافت. در خیابان مانکلند گرفتاری توری هستم که افکار و خاطرات تار و پود آن هستند و بر همه طیف زمان چسبندگی دارند؛ گاهی روی تار افکار در آینده سیر می کنم اما چسبندگی و کشندگی خاطرات از گذشته مرا در آینده بر زمین می کوبد و گاه بالعکس. در ولی عصر «حال» چنان سنگینی می کند که همه تار و پودهای آینده و گذشته را پاره می کند و در عمقی بی انتها از ذهنم برای ساعتی دفنم می کند…

ولی عصر همیشه میل به سازش را در من بر می انگیخت و آتشی در دلم از نبود انطباق و حس کمبود می افروخت اما این بار طغیان بود که در آن می جوشید. میل به طغیانی بی پرده ماههاست که سینه ام را می فشارد هر چند که هرگاه هوسش می کنم ناگهان خفت و خواریم در برابر زندگی چون پتکی بر امیال من فرود می آید و چون شیشه تکه تکه می شوم. هر اندازه که  بیشتر تن داده و مطیع زندگی شده ام ، شعله طغیانی ابلهانه،  بلندتر در وجودم زبانه کشیده و به در و دیوار وجودم زده تا در نقطه ای که سررشته حسابگری امور در دستانم پنبه می شود ، بیرون جهد و بسوزاند همه زندگانیم را. چه فایده طغیان گری در این دنیا آنگاه که چنان در برابر آن ضعیفم که هر طغیانی چون یک لج بازی احمقانه کودکانه می ماند که بیشتر از آنکه ذره تلنگری به دنیا باشد، لگدی محکم بر تن نحیف زندگی من است؟ اما این حسابگری و تن دادگی انگار مخصوص خیابان مانکلند بود و در آن سو، قدم زدن در ولی عصر به خریت وجودم شجاعت می بخشید تا این لگد جانانه را بر سرنوشت خویش بزنم…

در جغرافیا سرزمین ها به وضوح درنوردیده شدند هر چند که در درون به پهناوری خود سرگردانم کردند آن چنان که به تعلیق و آویزانی در آمده ام. نمی دانم از جغرافیای درونم است یا بیرون که همه سرگشتگی ها در نقطه ای جمع شدند و همه زمان مرا در پرسش از مکانم قرار داده اند. چیزی در درون من گمان می برد آغاز ویرانگری در رهایی از سرگشتگی جغرافیایی است. چرا؟ می ترسم که این کلمات زیبا چیزی جز توصیف یک هوس بچگانه که لش سنگین خویش را بر فضای ذهنم انداخته است ، نباشد. به چه چیز در درونم می توانم اعتماد کنم که به او رخصت قضاوت در مورد خویشتن بدهم؟ تعلیق و آویزانی مجال محکی برایم به جا نگذاشته است و همه چیز در درون چون امواج دریا ، یک رنگ و یک صدا، بر ساحل افکارم می کوبد. کاش قضاوتی در کار «بود»…

زندگی ماجرای تن دادگی و تنهایی شده است. در ولی عصر قدم می زدم و در شلوغی ها، زیر ابر بوی عطر ، در سرگردانی خویش و در جغرافیا سیر می کردم و با «هیچ» به خانه باز می گشتم…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.